مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
318
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
وجمع الحسين أصحابه بين يديه ، وحمد اللّه وأثنى عليه ، وقال : اللّهمّ ! لك الحمد على ما به فضّلتنا وعلّمتنا من القرآن ، وفهّمتنا في الدّين ، وأكرمتنا به من كرامة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم ، وجعلت لنا أسماعا وأبصارا وأفئدة ، وجعلتنا من الشّاكرين . ثمّ أقبل عليهم وقال : إنّي لا أعلم أصحابا أصحّ منكم ولا أعدل ولا أفضل أهل بيت ، فجزاكم اللّه عنّي خيرا !
--> - من نيز گفتم : « قرض دارم ونانخور ؛ اما اگر اجازه دهى كه وقتي ديدم جنگاورى نمانده بروم ، چندان كه براي تو سودمند باشد وموجب دفاع از تو شود ، مىجنگم . » گفت : « اجازه دارى . » گويد : پس با وى ببودم وچون شب رسيد ، گفت : « اينك شب شما را به برگرفته وآن را وسيلهء رفتن كنيد . هريك از شما دست يكى از خاندان مرا بگيرد ودر روستاها وشهرهايتان پراكنده شويد تا خدا گشايش دهد كه اين قوم مرا مىخواهند . وقتي به من دست يافتند از تعقيب ديگران غافل مىمانند . » گويد : برادرانش وپسرانش وبرادرزادگانش ودو پسر عبد اللّه بن جعفر گفتند : « چرا چنين كنيم ؟ براي آنكه پس از تو بمانيم ؟ خدا هرگز چنين روزى را نياورد . » گويد : نخست عباس اين سخن گفت : سپس آنها اين سخن وأمثال آن را به زبان آوردند . حسين عليه السّلام گفت : « اى پسران عقيل ! كشته شدن مسلم شما را بس . برويد كه اجازهتان دادم . » گفتند : « مردم چه خواهند گفت ؟ مىگويند : بزرگ وسرور وفرزندان عموهايمان را كه بهترين عموها بودند ، رها كرديم وبا آنها يك تير نينداختيم ويك نيزه ويك ضربت شمشير نزديم وندانستيم چه كردند . نه به خدا نمىكنيم . جان ومال وكسانمان را فدايت مىكنيم وهمراه تو مىجنگيم تا شريك سرانجامت شويم . خدا زندگى از پس تو را روسياه كند . » ضحاك بن عبد اللّه مشرقى گويد : پس مسلم بن عوسجة اسدى برخاست وگفت : « تو را رها كنيم ونهايت كوشش در پيشگاه خدا ، دربارهات نكرده باشيم ؟ نه به خدا بايد نيزهام را در سينههاشان بشكنم وبا شمشيرم چندانكه دستهء آن به دستم باشد ، ضربتشان بزنم از تو جدا نمىشوم . اگر سلاح براي جنگشان نداشته باشم ، به دفاع از تو چندان سنگشان مىزنم كه با تو بميرم . » گويد : سعيد بن عبد اللّه حنفي گفت : « به خدا تو را رها نمىكنيم تا خدا بداند كه در وجود تو حرمت غياب پيمبر خدا را بداشتهايم . به خدا اگر بدانم كشته مىشوم وسپس زنده مىشوم ، آنگاه زنده سوخته مىشوم وخاكسترم به باد مىرود وهفتاد بار چنينم مىكنند ، از تو جدا نشوم تا پيش رويت بميرم . پس چرا چنين نكنم كه يك كشتن است وآنگاه كرامتي كه هرگز پايان نمىپذيرد . » گويد : زهير بن قين گفت : « به خدا دوست دارم كشته شوم وزنده شوم وباز كشته شوم وبه همين صورت هزار بار كشته شوم وخدا با كشته شدن من بليه را از جان تو وجان اين جوانان خاندان تو دور كند . » گويد : همه ياران وى سخنانى گفتند كه همانند يكديگر بود واز يك روى مىگفتند : « به خدا از تو جدا نمىشويم . جانهاى ما به فدايت ! با سينه وصورت ودست تو را حفظ مىكنيم . چون كشته شديم ، تكليف خويش را ادا كردهايم وبه سر بردهايم . » پاينده ، ترجمه تاريخ طبري ، 7 / 3014 - 3017